Thursday, May 11, 2006
برای دوستی هامان....
برای جانم...روح و روانم...ناهید و در دانه هایش!
کنار برکه دوستي هامان، بيشه ايست از نهال هاي تنک اقاقيا. در سايه سارشان هر چند هنوز نمي توان از آفتاب تموز جدايي ها در امان ماند...اما به سر سبزيشان، به فرداشان اميد ها داريم. در کنارشان مي توان ساعت ها غنود و خم بر ابرو نياورد. کنار دشت مهر باني هايت- نچندان دورتر از ذهنم – چشمه ايست از نور عشق. هر چند، جوشان و قليان همچو آتشفسشان هايي که نا مرتب ميسوزند، نيست. اما نهري از آن همواره جاريست، آبي در آن همواره پيداست. کنار دشت ساده دلي مان، تپه هاي سرخوشي است پيدا. هر چند، نه به بلنداي صخره هاي بدترکيب و نا موزون. اما ارتفاعش به بلنداي دنياي خوشي هامان، آنقدر قد کشيده که بتوان بر فرازش نشست و از سر رضايت و رغبت به انچه که تا کنون کاشته ايم نگريست... لبخندي زد و سري تکان داد...آنقدر بلند هست که باديش بر سر همسريمان دستي بيافشاند از سر مهر و صدق. بر فراز صحراي آباد زندگي مان- که دست خزان از آن دور باد – آسماني است، که شبهايش ستاره بارانمان مي کند و روزهايش نور باران...ابري است، نه آنگونه که کدورت هامان را بزرگ کند و روي ماه و خورشيدمان را بپوشاند...ابري است اما نه انقدر که بتوان خانه اي بر ان بنا کرد.. آنقدر هست که بر آن بشود نوشت – با خطي از نور و مهر- براستي که دوستت دارم. صدايت کردم....از دورترين کومه ها ..... آنحا که ديگر بعد ازآن تا چشم کار مي کند ديگر آشيانه نيست. صدايم کردي با زبان بي زباني......با همان هجاي معصومانه ات....همان که آشنا ترين هجاهاست. به باورم خنديدي.. به يأسم تعنه زدي..... به چشمانم بارقه اميد بخشيدي..... .به اميد ديدن روي ماهت.
کامن سپيده دمان پنج شنبه يازدهم ماه مي 2006.
Subscribe to:
Posts (Atom)